ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

261

قصص الانبياء ( فارسى )

رفته بود از اهل و مال ، و همچندان با آن . و آن رحمت بود از ما . و در قصّه چنين آمده است كه ايّوب آن دعا بكرد و بليّت بكرانه آمد وقت نماز ديگر بود . جبريل آمد عليه السّلام و گفت يا ايّوب برخيز كه خداى تعالى بر تو رحمت كرد و ترا راحت و فرج داد . ايّوب گفت چون برخيزم كه بدين حال كه منم . جبريل ] a 121 [ دستش بگرفت و برخيزانيد ، گفت يا ايّوب پاى بر زمين زن . ايّوب عليه السّلام پاى بر زمين بزد ، در ساعت زير پايش چشمهء پديد آمد و زير پاى ديگر همچنان . جبريل گفت از اين يك چشمه بشوى « 1 » تا قدرت بينى و از ديگر چشمه آب خور تا رحمت بينى . ايّوب بدان چشمه فروشد ، و برآمد ، هفت اندامش درست گشته بود ، گفتى كه هرگز او را بيمارى و علّتى نبود ، و از ديگر چشمه آب بخوارد هر چه در تن او بيمارى بود از او پاك شود « 2 » . قوله تعالى : ارْكُضْ بِرِجْلِكَ هذا مُغْتَسَلٌ بارِدٌ وَ شَرابٌ . « 3 » آنگاه جبريل عليه السّلام ردا از بهشت بياورد تا برافكند . و بر سر بالايى برآمد . ساعتى بود رحمه از آن ديه بيامد . ايّوب را در صومعه نديد . زارى برگرفت كه وا نبيّاه ! وا مبتلاه ! واى پيغامبرا ! واى بيمار من ! كاشكى من بدانستمى كه كدام گرگت بخورد يا كدام شير ! و زارى و نوحه مىكرد و ميگفت كاشكى مرا نيز همان گرگ بخورده بودى « 4 » تا مرا اين درد نبودى بنايافتن تو . ايّوب چون آواز رحمه بشنيد بانگ كرد كه اى زن ، ما اصابك ؟ رحمه نزديك او رفت و گفت مرا اينجا بيمارى بود ، اكنون باز نمىيابم . هيچ دانى كه كجا شد ؟ يا حال او چگونه شد ؟ ايّوب گفت چگونه مرد بود و نامش چه بود ؟

--> ( 1 ) - بدين چشمه فرو شو . ( ن ) ( 2 ) - پاك از وى بشد . ( ن ) ( 3 ) - ص 42 ( 4 ) - بخوردى . ( ن )